هوایت دست سنگینی داشت…این را وقتی به سرم زد فهمیدم
::
::

دوست دارم یک شبه،هفتاد سال پیر شودم در کنار خیابانی بایستمتو مرا بی آنکه بشناسی،از ازدحام تلخ خیابان
عبور دهی
هفتاد سال پیر شدن یک شبهبه حس گرمی دستای توهنگامی که مرا عبور میدهی بی آنکه بشناسی
می ارزد
::
::
میان این همه که جان آدم را به لب میرسانند،اسم عزرائیل بد در رفته است
::
::

خواستم بگویم به”جهنم”که رفتی ..دیدم واژه ی بهتری هم وجود دارد ..به”همین روزهای من”که رفتی ..
::
::
تلخ است
فرداهایی رو میگویمکه قرار است از توکه همه ی دنیای منی یک انسان معمولی بسازم!
::
::

نمیدونم چرا همیشه آخرش میفهمیم که از اولش اشتباه بوده
::
::
گاهی وقتا خودم رو بغل میکنم و میگم:یادته چقدر آغوشش گرم بود؟؟؟الان دیگه اون رفته و باید به