دورترین فاصله ها

  دوستت دارم

              هر غروب در افق پدیدار می‌شوی

در دورترین فاصله‌ها
 

آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،

  من نامت را فریاد می‌زنم

    و آهسته می‌گویم: “دوستت دارم"

اما واژه هایم در هیاهو گم می‌شود

       و صدایم به تو نمی‌رسد

نگاهت می‌کنم
می‌خواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارم”
اما نگاهم در غبار گم می‌شود............

امروز به پایان نزدیکترم

          یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم 

  امروز هم گذشت

 با مرور خاطرات دیروز

      با غم نبودنت..و سکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

   فقط میروم ..فقط میدوم

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

  گرمی مهر تو را میخواهند

  غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

 میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی

فقط صدایی مبهم
قول داده بودی که بیایی اما.........
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم