خسته شدم از آدمایی که موقع رفتن میگن : تو خیلی خوبی ! من لیاقت تو رو ندارم !
بی لیاقت های عزیز لطفا برای رفتن یه ذره خلاقیت به خرج بدین …
::
::
احترام گذاشتن به بعضیا ، مثه تکون دادن پارچه ی قرمز جلوی گاوه !
::
::
هی لعنتی ، میخواهم توصیفت کنم :
خیاط نبودی اما خوب وصله های جور واجور به من زدی
آشپز نبودی اما چه آش چربی برایم پختی
کفاش نبودی اما چه به اندازه ، کفش رفتنم را دوختی
و من دیوانه نبودم …
::
::
انگار حرف “ر” اضافس !!!
به هر کس گفتم درکم کن ، دکم کرد …
::
::
خیالبافی ای بیش نبود آدم بودنت …
خودم را گول میزدم که در حد منی !
::
::
آنقدر زیبا عاشق او شده ای که آدم لذت می برد از این همه خیانت …
روزی هم اینگونه عاشق من بودی …
یادت هست لعنتی !؟!
::
::
بعضی ها خود را یکرنگ می پندارند ؛ آری که به راستی یک رنگند اما سپید را
کافیست یکبار با منشور گذر زمان دیدشان تا فهمید که همه رنگهای عالم را
بلدند !
::
::
ببین چقدر عمرم برایش کوتاه بود که به من میگفت : “گلـــم”
::
::
فهمیده ام که نفرت هم مثل دیگر احساسات مثل عشق قیمت دارد !
تنفر را هم نباید خرج هر کسی کرد …
