گفتم : چقدر احساس تنهايي مي کنم …

گفتي : من که نزديکم ! (بقره آيه ???)

::

::

خدايا …

بفهمان که بي تو چه ميشوم ولي نشانم نده !

خدايا …

هم بفهمان و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد …

::

::

هر کس? م? تواند دانه ها? ?ک س?ب را بشمارد

اما

تنها خداوند م?توانه س?ب ها? ?ک دانه را بشمارد …

::

::

خداي من خداييست که اگر سرش فرياد کشيدم

به جاي اينکه با مشت به دهانم بزند

با انگشتان مهربانش نوازشم مي کند و مي گويد

ميدانم جز من کسي نداري . . .

::

::

اي جمله بي کسان عالم را کَس

يک جو کَرمت تمام عالم را بَس

من بي کَسم و کسي ندارم جز تو

يا رب به فرياد من بي کَس رَس

::

::

خدا?ا منو ببخش اگر هم?شه به فکر رضا? همه ? ه?چ ها هستم ول? به فکر رضا? تو که همه هست? ، ن?ستم …

::

::

ميشنود صدايي به کوچکي صداي تو را ، “خدايي” که به بزرگي جهان هستي است …

::

::

خدايا ….

دلم مرهمي مي خواهد از جنس خودت !

نزديـــک!

بي خطــــر!

بخشــــنده!

بي منّــــــــت!

::

::

کـساني را مي شناسم که با صداي بلند دعا مي خوانند ولي دستشان به ستاره اي نمي رسد !

اما کساني هستند که بي دعا با خدا دست مي دهند …

::

::

جاده هاي زندگي را خدا هموار مي کند ؛ کار ما تنها برداشتن سنگ ريزه هاست …

::

::

کاش..

کاش” باران “بگيره

کاش” باران “بگيره و شيشه بخار کنه…

و من همه دلتنگيهامو روش ها کنم…

و با گوشه آستين همه دلتنگي هامو پاک کنم…

و… خلاص…!

::

::

خدايا تو ميداني آنچه را که من نميدانم …

در دانستن تو آرامشيست و در ندانستن من تلاطمها …

تو خود با آرامشت تلاطمم را آرام ساز …

::

::

قشنگ ترين حس زمانيست که يه اتفاق خوب برات ميفته و مطمئني که اون اتفاق خوب يه پاداش از طرف خدا براي تو بوده …

::

::

الهي !

نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم، نه تو آني که گدا را ننوازي به نگاهي.

در اگر باز نگردد، نروم باز به جايي.

پشت ديوار نشينم، چو گدا بر سر راهي. کس به غير از تو نخواهم، چه بخواهي چه نخواهي.

باز کن در، که جز اين خانه مرا نيست پناهي……!

::

::

قصه اي دارم!

غصه ام در دل آن جامانده

گاه گاهي دل من ميگيرد

بيشتر هنگام غروب

در همان وقت خدا نيزپر از تنهايست

جز خدا نيز کسي تنها نيست

وخدايي که در اين نزديکيست

در همين لحظه به هنگام طلوع

که اذان سردادند

من وضو خواهم ساخت…

اشک چشمانم را

تابه سر منزل زيباي حقيقت برسم…

::

::

خداوندا

ناداني ديروز ، شادي امروزم را گرفت !

ناداني امروزم را بگيِر تا شادي فردايم را از دست ندهم …

::

::

چه بسا خداوند هر گره اي که در کار ما مي اندازد همچو گره هاي قالي باشد که نهايتا قصد دارد با آنها نقشي زيبا را بيافريند …

::

::

خدايا ! ببخشاي مرا …

آنقدر که حسرت نداشته هايم را خوردم ، شاکر داشته هايم نبودم …

::

::

من خدايي دارم ، که در اين نزديکي است

نه در آن بالاها

مهربان ، خوب ، قشنگ

چهره اش نورانيست

گاهگاهي سخني مي گويد ، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا مي فهمد ، او مرا مي خواند ، او مرا مي خواهد …

::

::

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهي اوقات

اين همه از خدا دور هستم ؟

::

::

بدترين احساس زماني است که خودت هم مي فهمي که از خدا دور شده اي …

::

::

همه چيز پر از خداست ؛ درخواست کن ، باور کن و دريافت کن …

::

::

پس از آفرينش آدم خدا گفت به او: نازنينم آدم….

با تو رازي دارم!..

اندکي پيشترآي ..

آدم آرام و نجيب ، آمد پيش

… زير چشمي به خدا مي نگريست !..

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گريست .

نازنينم آدم!!. ( قطره اي اشک ز چشمان خداوند چکيد ) !

ياد من باش … که بس تنهايم !!.

بغض آدم ترکيد ، .. گونه هايش لرزيد !!

به خدا گفت :

من به اندازه ي ….

من به اندازه ي گلهاي بهشت …..نه …

به اندازه عرش ..نه ….نه

من به اندازه ي تنهاييت ، اي هستي من ، .. دوستدارت هستم !!

آدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر مي داشت !…

راهي ظلمت پر شور زمين ..

زير لبهاي خدا باز شنيد ،…

نازنينم آدم !… نه به اندازه ي تنهايي من …

نه به اندازه ي عرش… نه به اندازه ي گلهاي بهشت !…

که به اندازه يک دانه گندم ، تو فقط يادم باش !! نازنينم آدم….نبري از يادم….

::

::

همه را صدا زدم جز خدا …

هيچکس جوابم را نداد جز خدا …

::

::

خدايا

مي دانم خالي از تقصير نيستم اما مي خواهم از اينکه مرا در هر حال دوست داري سپاسگذاري کنم !

::

::

يوسف مى دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا و به اميد او حتي به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد …

“اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ، به طرف درهاي بسته بدو چون خداي تو و يوسف يکيست”

::

::

هر دري بسته شود ، جز در پرفيض خدا

اين در خانه عشق است که باز است هنوز …